مدت زیادی هست که یه زندگی بسیار یکنواخت داشتم - من نمی دونم کلمه روتین رو چطور تو یه جمله فارسی بیارم- یه گوشه اتاق روی تختم نشستم و لپ تاپ روی پام بوده و نهایت جابجایی ام هم رفتن به بیمارستان و دانشگاه بوده، همین بغل گوشم. اینه که بدجوری به این نشستن و غر زدن عادت کردم. حالا که میخوام برم می بینم که حتی از فکر رفتن و جابجایی هم متلاطم می شم. همین گوشه اتاق، روی تخت بیشترین احساس امنیت رو می ده بمن. بعد از این زمان خیلی دراز دانشجویی-حدود هفت سال تا حالاش- و بعد از اینکه این چند وقته خودم رو باتکرار "فقط سال آخرم مونده" -البته منظورم سال دیگه است- دلداری دادم، حالا حس می کنم دوره دانشجویی یه جور آرامش پنهان داره، یه امنیت کامل. از تموم شدن درس واهمه دارم. از اینکه بعدش دیگه برنامه ندارم، جا برای زندگی ندارم، کار ندارم، ویزا ندارم، پول و این حرفها هم همچنان بیشتر از شبهای امتحان هول می کنم. فعلا سعی می کنم زیاد حرف بزنم و فقط با کسایی که دلداریم می دن. کار دیگه ای می شه کرد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:17  توسط حوا
|
دیروز ما مهمان بودیم، مهمان یک عدد دکتر ایرانی با همسر غیر ایرانی موکوتاه و زیبایش. خانه دکتر زیبا بود و ما هم اول مهمانی، و آخر مهمانی گفتیم خانه شما زیباست و دکتر هم خودش می دانست. اصلا سالهای سال پولش را برای همین جمع کرده و برای همین کلی مهندس و کارگر سفارشی استخدام کرده. آقای دکتر از بیمارستانش گفت از مطب و مطب جدیدی که میخواهد افتتاح کند و از تعداد بسیار مریضانش. آیا یعنی پز می داد؟ بله پز می داد و البته هیچ منظور دیگری هم نمی توانست داشته باشد. فقط یادش نبود که طرف مقابلش فقط دو واحد دانشجوی سال پنجمی بیش نیستند و نیازی نبود اصلا با آن سابقه بیست و چند ساله اش خود را به زحمت بیندازد. و ما سیگار کشیدیم و غذا خوردیم و درباره پزشکی و ایران و مهاجرت و مسافرت حرف زدیم. بعد خداحافظی کردیم و رفتیم خانه مان.
همین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:43  توسط حوا
|
یاهو مسنجرم را باز کرده ام، آنلاین شده ام و بعد از مدتها، "ویزیبل" شده ام، برای همه. احساس می کنم لختم و وسط خیابان ایستاده ام و هر آن ممکن است دوست و دشمنی من را ببیند و من باید توضیح بدهم که چرا. این حس از زمانی که کسی مرا "آدم بی خیالی" معرفی کرد و گفت همه سایتی می روم و با مشخصات خودم ثبت نام می کنم و بعد هم یادم می رود، با هرکسی حرف می زنم و برایم مهم نیست، ایجاد شد. شاید هم قبل تر. چند وقت پیش تر خواب دیدم، خانواده شوهرم بجای اینکه برام عروسی بگیرند بهم کم محلی کردند و گفتند برات یک تابوت میاریم و من بهم برخورده و به خواهرام گفتم کمکشان نکنید، البته بماند که درهمان عالم خواب خواهر کوچکم حرفم را دایورت کرد به بعضی قسمتهای مهم بدن و رفت کمک، و البته این هم بماند که من در عالم واقع شوهر و خانواده شوهری ندارم. از بعضی قسمتهای بدنم حسابی بوی سوختگی می آمد تا اینکه برادر بزرگم آمد، همان که بزرگترین وسیله تهدید مادرم برای استعمار ما بود. همان که وقتی خودش نمی توانست زورگویی کند می گفت اگه داداشت بفهمه. و من در عالم خواب هی خواستم گزارش دهی کنم و جلب حمایت و هی یکی پارازیت می انداخت و من هم به برادرم گفت بی شّور و احساس کردم خیلی "کول" ام. با صدای خنده خودم بیدار شدم و باز به خواب رفتم در قسمت دوم خواب دیدم همانجایی که من گفتم "بی شّور" ایستاده ایم و من برای برادرم تعریف میکنم که "عده ای"، گفتم عده ای نگفتم خانواده شوهرم، بمن گفتند برایت تابوت می آوریم و من به تو گفته ام "بی شّور" و با نیش بسیار باز می خندم. و در خواب هم همه اش حواسم هست که همه خوابم را تعریف نکنم، سانسور خوبی بود، به قاعده. و از آن زمان ببعد کلمه مبارک "بیشّور" حس فرحبخشی ایجاد می کند در من، روحم شاد می شود. ولی به عمق سانسور زدگی ام هم پی برده ام. یاهو هنوز "ویزیبل" است و من احساس گناه دارم، یعنی کدامین چشمان نامحرم که من نمی بینمشان حالا دارند آی دی مرا می بینند؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:26  توسط حوا
|
احوالاتمان گه مرغی است، پاچه ای جهت گرفتن نمی یابیم هرچند از زر زدن های پی در پی مان پیداست. در تمام اینترنت و من جمله یوتیوب جستجو می کنیم بلکه یک چیزی پیدا کنیم که خفه شود این دل ما. داوود بهبودی یابیده شد. با ابروانی که تمام پیشانی را پوشانده، یک گیتار و سبیلی چخماقی بدر رفته از بناگوش. و صدایی که هی زر می زند عسل عسل.
چه داغونیم ما
هی
هی
هی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 22:45  توسط حوا
|
به خدا من خودمم دلم نمی خواد اینقدر مزخرف باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 22:30  توسط حوا
|
دانلود کتاب هنر نیست
خواندنش هم چندان هنری نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 22:21  توسط حوا
|
غصه فردا رو نخور
غصه فردا رو نخور
غصه فردا رو نخور
تو که امروزت گه در گه است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 21:53  توسط حوا
|
برای اندک چیزی که دارم، بهای زیادی پرداخته ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 0:20  توسط حوا
|
در قصه های کودکان شاهدخت ها قورباغه هارا می بوسند تا به شاهزاده تبدیل شوند.در زندگی واقعی شاهدخت ها شاهزاده هارا می بوسند و شاهزاده ها به قورباغه تبدیل می شوند.
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 0:17  توسط حوا
|
کرم دارد دلم، عجیب! دلمان یک دل سیر گریه می خواهد، اینهمه زر زد که دانشگاه چرا طولانی شده، امروز که تمام شد ریخت، شاید از ترس اینکه دیگه چیزی نیست که بهش گیر داد، شاید حالا که تعطیلات حتمی شد بیشتر تنهایی به رخ ما کشیده شود. من چقدر بغض دارم، من چقدر دلتنگم،قهرمان قصه های من هیچ وقت،وقتی که لازمش دارم کنارم نبود، من چقدر تنهایم. دلیلش حالا هرچه هست باشد، حتی اگر بهانه ات ناراحت نکردن من باشد.غم هایی دارم که می دانم هیچ وقت نمی شود به کسی گفت، حتی به تو. کاش یکبار کسی مثل من فکر می کرد، کاش یکبار کسی مرا می فهمید، کاش یکبار در این دنیا تنها نبودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:16  توسط حوا
|